خرید بک لینک

بسمالله...

سلام!

+

این را اینجا نوشتم که امروز را یادم بماند.

یادم بماند که این بار محرم چهطور برایم شروع شد.

یادم بماند که این محرم باید چه چیز را به دعاهایم اضافه کنم..

یادم بماند که خواستههایم روزبهروز دارند ملموستر میشوند.

کاش روزی برسد که تنها خواستهام این باشد:

" این الطالبُ بدَمِ المقتولِ بکربلاء... ؟ "

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:29

بسمالله... سلام! + من فکر میکنم که ترتیبِ ما اشتباه است.ما برای علیِاصغر و عبدالله و قاسمبنالحسن و رقیه خانم اقامهی عزا میکنیم و بعد شبِ تاسوعا که میشود برای علمدار نوحه میخوانیم.من فکر میکنم که ما اشتباه میکنیم؛بعد از روضهی علمدار تازه باید یک بارِ دیگر برای علیِ کوچکِ امام حسین(ع)، برای دخترکِ سه سالهشان، برای عبدالله و قاسمِ یادگارِ برادرشان، برای خواهرشان حضرتِ عقیلهی بنیهاشم، برای همهی اهلِ خیمهگاه گریه کنیم..من فکر میکنم که سایهی علمدار وقتی رفت، عمودِ خیمهی علمدار که افتاد تازه شروعِ واقعه بود... وَ رَجَعَ الحُسَین الی المُخَیَّمِ مُنکَسِراََ حَزیناََ باکیاََ...یُکَفکِفُ دُموعَهُ بِکُمِه.. پ.ن یک: هیئتِ هنر هنوز پابرجاست. برای این روزهایی که دلمان دارد میترکد. برای این روزهای غریبیِ کاروان. برای این روزهایی که سیاهههای محرم برداشته شدهاند.. دانشگاه هنر، چهارراه ولیعصر(عج)، نبش بزرگمهر. ساعت 7 شب تا حدودِ 11و نیم. اگر تصمیمتان به آمدن شد خبرم کنید :) پ.ن دو: تعدادی از عکسهای فضاسازیهای این چند شب را توی ادامه مطلب میگذارم - ان شاء الله - پ.ن سه: ما به قدرِ توانمان هرکاری که از دستمان بربیاید انجام میدهیم. این روزها هوا کم کم سرد میشود. و مجاهدتِ کسانی همچنان ادامه دارد. ما امکانِ مشارکتِ مستقیم در کارشان را نداریم؛ شاید بشود

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:29

بسمالله... سلام! + پنجشنبه بود و روزِ آخرِ ذیالحجه. ساعت چهار مادرم گفت که ساعت پنج قرار است برایمان مهمان بیاید و گفت که کمی به خانه سامان بدهم و بعد رفت برای سرکشی به خانهی درحالِساختمان. به خانه سامان دادم و به وضعِ زهرا تا حدِ توانم رسیدم و جلوی بقچهی روسری و شالهای رنگیام ایستادم. دیروز لباسها و روسریهای تیرهتر را درآورده بودم و اینها را منتقل کردهبودم اینجا. مرسوم نبود که توی این جور مراسمها تیره بپوشم. در نهایت میانهی خواستهی خودم و مادر را میگیرم. لباسِ سبزِ یشمیِ تیرهام و یک روسریِ سبزِ روشنتر. مادر این روسری را دوست میدارد. مهمان آمد؛ شرحِ ماوقع بماند برای حرفهای مگو. اذان شد. حواسم به محرم نبود. به خیالم فردا شب، شبِ اول است. اذان میشود. شبِ اولِ محرم. فکرهای جدیِ من از محرم شروع میشود... روزها، عادی میگذرد. من و مغزِ درگیرم رها شدهایم توی محرم. درگیریهای فکری من را بداخلاق میکنند و انرژیام را میگیرند. برنامههای عزاداری را از خانه پیگیری میکنم. شبِ هفتم محرم میرسد و من هنوز جایی نرفتهام. تجربهام میگوید که اگر این اوضاع دو روزِ دیگر ادامه پیدا کند، دق میکنم از این همه تراکمِ فکر و سنگینیِ شبها و روزها. خداوند خودش دستم را میگیرد و میبرد زیرِ پلِ مدیریت که زانوها را بغل بگیرم و زیرِ نمنمِ بارانِ غروب، به اوضاعم فکر ک

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:29

بسمالله.. + سلام! فاطمهای که بودم؛ هفت سالِ فرزانگان آنقدری شناخت بهمان داده بود که اوضاع را راحت میکرد. توی کتابفروشی چیزی را میدیدی و یادِ کسی میافتادی و برایش میخریدیش. روزهای فروردین که به انتها میرسید، تا دوازدهمِ اردیبهشت را صرفِ فکر کردن روی خاص بودنِ یادبودهای روزِ معلممان میکردیم که هر معلم، هدیهی مخصوصِ خودش را بگیرد. هدیههایی که هیچوقت ارزشِ مادیِ چندانی نداشتند ولی ساعتها زمان صرفِ انتخاب و خرید و بستهبندیشان شده بود. کسی را توی راهروی مدرسه میدیدم و دلم میخواست در لحظه بهش بگویم که چهقدر از بودنش توی این روزهایم خوشحالام. بارها اتفاق افتاده بود که به افراد بگویم فکر میکنم چه کارِ خوبی کردهام که خداوند آنها را به عنوانِ اطرافیانم گذاشته دورم. هفت سالِ فرزانگان آنقدری شناخت به مان داده بود که سوءبرداشتی وجود نداشته باشد. فضای سمپاد آنقدر در زمینههایی مشترک بود که امکانِ برداشتِ متفاوت از حرکاتِ آدمها را از تو میگرفت. لازم نبود روزها به بعضی کارهایت فکر کنی؛ مبادا بقیه جورِ دیگری فکر کنند دربارهاش. بعضی کارها را برای همه انجام میدادی؛ بی آن که به ضرورتش فکر کنی.. دانشگاه، من را ناگهان واردِ دنیای متفاوتی کرد. دنیایی که دو ترمِ اولم را در آن صرفِ رسیدن به یک شناختِ بسیار جزئی از افراد کردم. و البته که خیلی جاها این شناخت، متقا

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:29

بسمالله... سلام! + با شوق آمد خانه و گفت: " بهترین اتفاقی که میتونست بیفته افتاد. باران من رو برا مبصری انتخاب کرد و همه بهم رای دادن." با تمامِ ناتوانیام در ذوقزده شدن از اتفاقاتِ دنیای زهرا که خودم ده سال پیش تجربهشان کردهام، واکنشِ مثبت و خوشحالانهای به اتفاقش نشان دادم که: "وای، چهقدر عالی زهرا. " و رفتم سمتِ گاز که غذای گرمشده را بیاورم. لباسش را عوض کرد و آمد پشتِ سرم ایستاد و آرام، با کمی نگرانی گفت: " حالا باید چی کار کنم؟ آدم استرس میگیره از این که مسئوله. " نگاهش کردم و بهش اطمینان دادم که از پسش برخواهد آمد. و توی ذهنم مرور شد: کاش همهمان یادمان بماند که مبصر شدن، مسئولیت دارد، نگرانی دارد، باید برایش کار کرد. کاش آن روزی که به هم حرفهای بد میزنیم و نزدیک است توی بازیهای سیاسیمان، خرخرهی همدیگر را بجویم یادمان بماند که آن چیزی که بر سرش رقابت میکنیم، مسئولیت است؛ نه قدرت. کاش همهمان همینقدر دغدغه داشته باشیم؛ روزی که مبصر میشویم.. پ.ن یک: کلیدِ کلاس را دادهاند دستمان و بعد از یک هفته ازمان میگیرند. گیرم به جای این کلید، عنوانِ نمایندهی مجلس، رئیسجمهور، رئیس فلان ادارهی دولتی، وزیرِ ایکس و ایگرگ را بهمان داده باشند. بعد از دو سال، چهار سال، ده سال، عنوان را ازمان میگیرند و ما میمانیم و خداوند و کاری که با بندگانش کردی

برچسب: نویسنده: مبین احمدپور تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی